... نامه مامان به پسر عاشقش ...
سلام پسر گلم !
امروز ١٠/٠٢/١٣٩٢ ، سلامی دوباره کردیم به یه قرار، که پنج سال پیش با بابایی بستیم!
و در این میون اون چیزی که باعث محکتر شدن این عهد قدیمی میشه حضور پر رنگت ، تو دومین سال حضورت در کنارمونِ و من چقدر خوشحالم که این روز رو در کنار تو به جشن میشینیم
چون با حضور زیبات ، رنگ و بوی تازه ای وارد زندگیمون شد، که فقط و فقط باعثش حضور پاک توست
و تو یه یمن قدمهای سر سبزت ، تازگی رو به خونمون آوردی
و مثل بارون بهاری ای شدی که به زمین دل من و بابایی باریدی و ما رو دوباره شاداب و با طراوت کردی

و طراوت الآنمون رو مدیون نبستن چترمون، موقع باریدنت هستیم ...
پسر گلم میدونم آینده ای نه چندان دور به زودی فرا میرسه و یه روزی میشه که تو میای و خبر عاشق شدنت رو به من میدی و با هیجان آمیخته با شرم ، با صورتی گل انداخته از حیا، از عشقی حرف میزنی که تو وجودت شعله کشیده
و من چقدر خوشبختم در اون لحظه ، لحظه ای که هنوز هستم و اولین نفریم که این خبر خوش رو میشنوم
اما پسرم بدون که هر غلیانی از احساس عشق نیست و تو زمانی عاشقی که عاقل باشی
عاقل باشی به عشقی که انتخاب شدست برات نه اینکه تو عاشقش شده باشی
پسرم ، درون هر زنی چه مقاوم و سخت ، چه سست و شکننده احساس نیازیه که به مرد زندگیش داره
احساسی به شکنندگی یک بغض از سر ناتوانی و یا احساسی از خشم و ناراحتی زود گذر
و اون احساس زمانی ارضا میشه که مردش مثل کوه پشتش باشه و مثل سد ازش دفاع کنه و اراده ای آهنین داشته باشه و زود نشکنه
هیچ وقت احساس آرامشی رو که یک زن (همسرت) از سر بی پناهی به سمتت میاد و با رها شدن تو اغوش پر مهرت ، تو براش میشی تنها پناهگاه امنش رو دست کم نگیر و این حس رو بیوقفه تقدیم عشقت کن
و بدون که اگه اون طور عاقلانه راهت رو پیدا کنی و این طور عاشقانه زندگی کنی ، بهشتی بودنت تو همین دنیا تضمین شدست
امیدوارم عاقل باشی و عاشق تا در زمان پیریم با دیدن زندگیت افسوس جوانیم رو نخورم پسر عزیزم!!!!!!!!!!!!!!




... نامه مامان به پسر عاشقش ...
